نه..می شناختمش..

می دانم که در پس خاطراتم بود

حال یک گمشده داشتم

می دانم که همین نزدیکی بود

این را باور داشتم

در قلبم را آرام زدم

در سرخ به رویم بازشد

گام برداشتم ورفتم

تا پیدایش کنم

دیدمش یک سایه ازدور

تکیه بر دیوار داشت

تا مرا دید لبخندش پررنگ شد

رازی در دل داشت

من ولی بی طاقت بر سرش فریاد زدم

گله کردم کجا بودی

می دانی یک گمشده ای؟

آرام پاسخم را داد

نه تو یک گمشده ای

من همیشه اینجا بوده ام

قلبت جایگاه من است

منتظر بودم پیدایم کنی

حال نه گمشده ای و نه گمشده داری

نجوا کردم با من بیا..

گفت من با توام

من خود تو هستم

ولی روشننتر

در به رویت همیشه باز است و

من به جز قلبت سرایی ندارم

گم شدی از من بپرس

پاسخت را بی تردید دارم

nightmelody-com-0397.jpg